صدای زنگ دختر کوچک همسایه دل من رو با آوردن یک بشقاب حلوا شاد می کنه سریع بساط نون و چایی رو راه می اندازم... ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر شرقی قصد کردم که بروم هوای آلوده ای نفس کش کنم جلوی در طبق روال جلسه ختم غیبت اهل محل به همراه تمامیه بستگان درجه یک وسط جمعین نسوان مادر دختر کوچیک همسایه عرض لبخند کرد من : به خاطر حلوا ممنون خیلی خوشمزه بود... مادر دختر کوچیک همسایه: والله ما که هنوز نخوردیم... پایین نوشته:روزه بگیرید پایین نوشته ۲:اگه نمی گیرید به ما چه؟ سعی کرد چشماشو باز کنه نمی دونست نفس کشیدن وقتی که مرده با زمانی که زنده است فرقی می کنه یا نه, حس می کرد روی تخت خواب باشه کمی هوشیاری بهش ثابت کرد که هنوز زنده است چقدر دوست داشت حداقل فکرش مرده بود... فکر کرد به اینکه همه چیز دوباره شروع شده... کی حوصله داره این پیچ و تاب رو باز کنه ... ای کاش مثل بچه گی هاش مامانش تو مرتب کردن بهش کمک می کرد تنها بود...چندبار تو ذهنش تکرار کرد این لغت مقدس به ظاهر منفور رو...تنها خسته بود... خسته فکر می کنی که همه چیز رو می دونی,ولی همه می گن نمی دونی,فکر می کنی خوبی...فکر می کنی کاملی... فکر می کنی با تجربه ای و از همه مهم تر فکر می کنی با انگیزه ای... خیلی زود می فهمی که نمی فهمی...خوب نیستی...کامل نیستی...بی تجربه ای و باز هم...بی انگیزه ای داری می خندی...خیلی حرفه ای...اونقدر که دیگه حتی خودت هم نمی تونی واقعی یا ظاهری بودنش رو تشخیص بدی ومی ترسی...خیلی ناگهانی...اونقدر که دیگه فرصت عکس العمل نشون دادن هم نداری و حالا...داری گریه می کنی...خیلی غم انگیز...نمی دونی درد داری,فکر می کنی باید داشته باشی...بی دلیل می خوای سعی کنی...بهت می گن سعی کن...شاد باش...زندگی کن... اما انگار که مشکل تو فرای این حرفاست...درد تو بی دردیه...سیاهیه ذهنت از بی رنگیه و در آخر قانون زندگی رو باید اجرا کنی...یا بازی داده بشی...یا بازی بدی آخرین دیدار ... مثل اینه که یک سکته مغزی کرده,تنش بی حس, دهنش طعم گس کرم خاکی به خودش گرفته... هیچ فکری تو سرش نیست... صدای اون رو نمی شنوه که چه آروم و خونسرد و منطقی داره راه جدایی رو نشون می ده یاد گرفته که بگذره ... حتی اون موقع که از دهن یکی از دوستاش شنید که اون پشت سرش حرف از فاحشگیش زده... فقط یک لبخند, لبخندی که برای زدنش مجبور بود به زحمت عضلات صورتش رو حرکت بده... از قبل تر هم همین بود... حتی اون روزی که پشت تلفن فحش های اون رو شنیده بود فقط غرق در خجالت شد جوری به مردم توی خیابون نگاه می کرد انگار که همه ناظر فحاشی های اون بهش بودن... بارون گرفت می خواست گریه کنه... ولی لبخندی زد تنها آخرین بار کی بود که این لبخند رو زده بود؟ همون شب که باز شاهد تکراری ترین درام زندگیش بود... ولی اینبار حس کرد که چقدر دوست داره داد بزنه... طعم شور ناآشنایی رو تو دهنش حس می کرد... درد عظیمی توی گلو داشت... ولی باز هم سکوت کرد, عادت کرده بود که سکوت کنه
جمعه احساس ضعف اعصاب شدید می کنم,مغزم کشش این همه هجوم افکار مالیخولیایی رو نداره... پنج شنبه موبایل زنگ می خوره, جواب می دهم: معلومه کدوم گوری هستی عزیزم؟؟!! _ اومده بودم خیاط _واسه چی جواب نمی دادی؟؟ _عزیزم دستم بند بود دیگه. _ (تو دلم می گم دستت بشکنه عزیزم) _سما من و بچه ها می ریم خونه دوستمون... _غلط می کنی,می ری چی کار؟؟ _می ریم دور هم بگیم بخندیم _حتما باید دور هم بگید بخندید؟ _ نه دور تو بیام بگم بخندم؟!! _ ازاین کارا بلد بودی که من دیگه غمی نداشتم _ ... _ نمی خواهد بری _ سما گیر نده دیگه... _ خفه شو مرتیکه الاغ گیر نده یعنی چی؟؟ می ری خونه _ عزیزم گیر نده... _ok بهت می گم حالا... صبح جمعه با صدای موبایل از خواب بیدار می شوم _سلام عزیزم خوبی؟؟؟ _ها؟ _خواب بودی سما؟ _ آره _... _... 10دقیقه بعد _می میری میری بیرون به من بگی؟؟ _ مرد به زن نمی گه کجا می ره زنه که باید اجازه بگیره _ (خون به مغزم نمی رسه) _این عرف جامعه است سما خانوم _ من با عرف مشکل دارم می فهمی؟ _ تو مشکل داری من که مشکلی ندارم. _ یعنی چی؟؟ _ یعنی اینکه مرد باید رو زن نظارت داشته باشه... مرد می ره بیرون که نمی گه خواهر با اجازه یا مادر با اجازه دارم می روم... _ آره مثل گاو می ره بیرون! _یعنی اونایی که کسی رو ندارن گاوند؟ _ تو انقدر بی کس شدی؟؟ _ نه عزیزم تو رو دارم _ ... شما مردای ایرانی هیچ وقت آدم نمی شید؟؟ _ایران به غیرت مرداشه و حرف مرد یکی است ! _ خیلی دوست داری من سگ بشوم؟؟؟ _ وای سما قاطی می کنی چقدر جذاب می شی! _ باشه عزیزم چیزی که عوض داره گله نداره آقا _با من لج نکن... _ خوداحافظ. جمعه احساس ضعف اعصاب شدید می کنم,مغزم کشش این همه هجوم افکار مالیخولیایی رو نداره... حالم از طرز فکر مردامون بهم می خوره... پری می گه حرص نخور عزیزم
پ.ن:کسی اعتراض داره؟ ن.پ:عکس بدون شرح است... توضیح بدهم؟ به نام حضرت دوست همیشه وقتی به ارزو هام فکر میکردم به نظرم خیلی محال و دور از دسترس میومدن ولی حالا که تصمیم گرفتم 7 تاشون رو بنویسم میبینم که خیلی دور اما چه نزدیکن ... 1.همیشه دوست داشتم که برم جهانگردی برم به افریقابرم به جنگل های امازون برم به قطب... 2.دوست دارم یه هتل تو کیش داشته باشم(5ستاره) 3.دو تا بال داشته باشم تا ساعت 2 شب بالای تهران پرواز کنم..برم نوک برج میلاد بشینم و به پنجره های خاموش نگاه کنم... 4.برای 1 بار هم که شده پشت ابشار توی غار تنها بشینم و طلوع خورشید و نگاه کنم.. 5.یه گلخونه بزرگ بخرم با یه عالمه گل های جور و واجور تا روز تولد مامانم بهش هدیه بدم... 6.یه عشق افلاطونی داشته باشم که تا اخر عمرم ادامه داشته باشه(منظورم فقط انسان نیست) 7.یه روزی برسه که از تمام قید و بند های مسخره رها شم...ازادی مطلق... پریسا از من خواستن تا ۷ آرزوی محالم رو بنویسم ولی واقعیتش من هر چی فکر می کنم هیچ مرزی بین آرزوی محال و غیر محال وجود نداره ،من آرزو می کنم یا به اون می رسم یا نمی رسم... در هر صورت ۷تا از آرزوهامو نوشتم شاید کودکانه،احمقانه،ابلهانه... باشند ولی واسه ی من آرزو هستند متن: ۷.دوست دارم یک روزی برسه که بروم مصر،ایتالیا،هند،چین... جهانگردی ۱.مامانم قبول کنه که برام یک پیرهن بلند بدون آستین سبز رنگ بدوزه که از زیرش یک بلوز قرمز بپوشم با یک کوله قرمز و آل استار سبز... بعد بروم بیرون کلی بگردم بدون اینکه گشت ارشاد بهم گیر بده! ۴.روزی می رسید که من مجبور نبودم برای هر کسی دلیل انتخاب این روش زندگیم رو توضیح بدهم،نگران این نباشم که مردم در موردم فکر بد خواهند کرد. ۳.شوهرم کتابفروشی داشته باشه ۵.پدرم قنادی داشته باشه ۲.زلزله تهران نیاد ۶.زندگیم مثل زندگی گوسفند نباشه،بعد از مرگم،تو اذهان اونقدر بزرگ باشم که از من به خوبی یاد بشه و بزرگداشت بگیرند.
پ.ن: من ۲ بار آرزوهام رو قبلا نوشته بودم ولی هر بار دستگاه هنگ کرده بود آرزوهام پرید! ن.پ:اصلا به خودتون فشار نیارید ترتیب شماره ها کاملا بی معنیه. پ.ن:من شعر بلد نیستم خواستم دکلمه کنم دیدم اونم نمی شه همینجوری نوشتم! سما با 4 تا از بچه ها تو صف تاکسی های تجریش _پونک به انتظار رسیدن یک ماشین بودیم تا اینکه دوران انتظار به پایان رسید و یک دستگاه پیکان خودشو داوطلب کرد برای حمل ما 5 نفر! بعد از کلی حل معادلات چند مجهولی 5 تایی خودمون را جا کردیم تو ماشین,داشتیم از کوچه پس کوچه های طهران رد می شدیم که از دهنم پرید و گفتم : یادش به خیر سال 57 با امام می اومدیم اینجا... که یهو آقای راننده گفت: چی خانوم؟؟؟ با کی؟؟؟؟؟ با صدای رساتر تکرار کردم که امام, گفت : اون حروم زاده رو می گی؟! ... !!!...؟؟؟!!!/>؟<{}|+_(()*&*&^$%#@@!× گفتم آقا من غلط کردم!




| Design By : Night Skin |



