|
||||||||||||||||||
|
.THE END
پ.ن:هر آمدنی، رفتنی داره
مرد ایرانی... بوی قرمه سبزی جمعه احساس ضعف اعصاب شدید می کنم,مغزم کشش این همه هجوم افکار مالیخولیایی رو نداره... پنج شنبه موبایل زنگ می خوره, جواب می دهم: معلومه کدوم گوری هستی عزیزم؟؟!! _ اومده بودم خیاط _واسه چی جواب نمی دادی؟؟ _عزیزم دستم بند بود دیگه. _ (تو دلم می گم دستت بشکنه عزیزم) _سما من و بچه ها می ریم خونه دوستمون... _غلط می کنی,می ری چی کار؟؟ _می ریم دور هم بگیم بخندیم _حتما باید دور هم بگید بخندید؟ _ نه دور تو بیام بگم بخندم؟!! _ ازاین کارا بلد بودی که من دیگه غمی نداشتم _ ... _ نمی خواهد بری _ سما گیر نده دیگه... _ خفه شو مرتیکه الاغ گیر نده یعنی چی؟؟ می ری خونه _ عزیزم گیر نده... _ok بهت می گم حالا... صبح جمعه با صدای موبایل از خواب بیدار می شوم _سلام عزیزم خوبی؟؟؟ _ها؟ _خواب بودی سما؟ _ آره _... _... 10دقیقه بعد _می میری میری بیرون به من بگی؟؟ _ مرد به زن نمی گه کجا می ره زنه که باید اجازه بگیره _ (خون به مغزم نمی رسه) _این عرف جامعه است سما خانوم _ من با عرف مشکل دارم می فهمی؟ _ تو مشکل داری من که مشکلی ندارم. _ یعنی چی؟؟ _ یعنی اینکه مرد باید رو زن نظارت داشته باشه... مرد می ره بیرون که نمی گه خواهر با اجازه یا مادر با اجازه دارم می روم... _ آره مثل گاو می ره بیرون! _یعنی اونایی که کسی رو ندارن گاوند؟ _ تو انقدر بی کس شدی؟؟ _ نه عزیزم تو رو دارم _ ... شما مردای ایرانی هیچ وقت آدم نمی شید؟؟ _ایران به غیرت مرداشه و حرف مرد یکی است ! _ خیلی دوست داری من سگ بشوم؟؟؟ _ وای سما قاطی می کنی چقدر جذاب می شی! _ باشه عزیزم چیزی که عوض داره گله نداره آقا _با من لج نکن... _ خوداحافظ. جمعه احساس ضعف اعصاب شدید می کنم,مغزم کشش این همه هجوم افکار مالیخولیایی رو نداره... حالم از طرز فکر مردامون بهم می خوره... پری می گه حرص نخور عزیزم
پ.ن:کسی اعتراض داره؟ ن.پ:عکس بدون شرح است... توضیح بدهم؟
7 ارزو
به نام حضرت دوست همیشه وقتی به ارزو هام فکر میکردم به نظرم خیلی محال و دور از دسترس میومدن ولی حالا که تصمیم گرفتم 7 تاشون رو بنویسم میبینم که خیلی دور اما چه نزدیکن ... 1.همیشه دوست داشتم که برم جهانگردی برم به افریقابرم به جنگل های امازون برم به قطب... 2.دوست دارم یه هتل تو کیش داشته باشم(5ستاره) 3.دو تا بال داشته باشم تا ساعت 2 شب بالای تهران پرواز کنم..برم نوک برج میلاد بشینم و به پنجره های خاموش نگاه کنم... 4.برای 1 بار هم که شده پشت ابشار توی غار تنها بشینم و طلوع خورشید و نگاه کنم.. 5.یه گلخونه بزرگ بخرم با یه عالمه گل های جور و واجور تا روز تولد مامانم بهش هدیه بدم... 6.یه عشق افلاطونی داشته باشم که تا اخر عمرم ادامه داشته باشه(منظورم فقط انسان نیست) 7.یه روزی برسه که از تمام قید و بند های مسخره رها شم...ازادی مطلق... پریسا
هفت مقدمه:
از من خواستن تا ۷ آرزوی محالم رو بنویسم ولی واقعیتش من هر چی فکر می کنم هیچ مرزی بین آرزوی محال و غیر محال وجود نداره ،من آرزو می کنم یا به اون می رسم یا نمی رسم... در هر صورت ۷تا از آرزوهامو نوشتم شاید کودکانه،احمقانه،ابلهانه... باشند ولی واسه ی من آرزو هستند متن: ۷.دوست دارم یک روزی برسه که بروم مصر،ایتالیا،هند،چین... جهانگردی ۱.مامانم قبول کنه که برام یک پیرهن بلند بدون آستین سبز رنگ بدوزه که از زیرش یک بلوز قرمز بپوشم با یک کوله قرمز و آل استار سبز... بعد بروم بیرون کلی بگردم بدون اینکه گشت ارشاد بهم گیر بده! ۴.روزی می رسید که من مجبور نبودم برای هر کسی دلیل انتخاب این روش زندگیم رو توضیح بدهم،نگران این نباشم که مردم در موردم فکر بد خواهند کرد. ۳.شوهرم کتابفروشی داشته باشه ۵.پدرم قنادی داشته باشه ۲.زلزله تهران نیاد ۶.زندگیم مثل زندگی گوسفند نباشه،بعد از مرگم،تو اذهان اونقدر بزرگ باشم که از من به خوبی یاد بشه و بزرگداشت بگیرند.
پ.ن: من ۲ بار آرزوهام رو قبلا نوشته بودم ولی هر بار دستگاه هنگ کرده بود آرزوهام پرید! ن.پ:اصلا به خودتون فشار نیارید ترتیب شماره ها کاملا بی معنیه. پ.ن:من شعر بلد نیستم خواستم دکلمه کنم دیدم اونم نمی شه همینجوری نوشتم! سما
فرهنگ بالا با 4 تا از بچه ها تو صف تاکسی های تجریش _پونک به انتظار رسیدن یک ماشین بودیم تا اینکه دوران انتظار به پایان رسید و یک دستگاه پیکان خودشو داوطلب کرد برای حمل ما 5 نفر! بعد از کلی حل معادلات چند مجهولی 5 تایی خودمون را جا کردیم تو ماشین,داشتیم از کوچه پس کوچه های طهران رد می شدیم که از دهنم پرید و گفتم : یادش به خیر سال 57 با امام می اومدیم اینجا... که یهو آقای راننده گفت: چی خانوم؟؟؟ با کی؟؟؟؟؟ با صدای رساتر تکرار کردم که امام, گفت : اون حروم زاده رو می گی؟! ... !!!...؟؟؟!!!/>؟<{}|+_(()*&*&^$%#@@!× گفتم آقا من غلط کردم!
اگر می خواهی منو بکش ولی در موردم قضاوت نکن خیلی وقت بود که حس ناجور دل بهم زنی داشتم ولی امروز تلنگری خورد بهم تا بفهمم شاید که درست حس کرده ام که انگار برای هر رفتارم باید اطرافیانم رو توجیه کنم... برای هر کارم دلیل قانع کننده بیارم .... انگار که دارم زندگی می کنم که بقیه رو روشن کنم ... سو تفاهمها رو برطرف کنم... باید نگران بود؟ نگران بابته اینکه فلان دوست از این حرفم رنجید ... فلان شخص از این کارم رنجید... فلان دوست گرامیم با این نوشته ام حس بدی نسبت به من پیدا کرد... بعضی وقت ها یادم می ره که من اشرف مخلوقات برای چی زندگی می کنم؟ دلیلی نمی بینیم که بخواهم دوستانم رو از دید منفی در مورد خودم خارج کنم حوب که چی؟ آخرش چی؟ هیچی. ذهن مثل اتاقم شلوغ می گه شاید که تنها بشی... خوب مگه تنها نیستم ؟ کدوم دلاوریه که ادعا کنه با منه تا توی یک دوئل جوانمردانه بهش ثابت کنم که هنوز در تشخیص توهم و واقعیت ضعف داره؟؟؟ کی می فهمه که من چی میگم؟ آخه من اگر از فلسفه هگل و سیاست جمهوری خواه های امریکایی و ضعف هنریه سلخت فیلم و طرز تهیه ابلهانه آش رشته با سس قارچ و... بگم برداشت همه همون چیزیه که بوده اکثرا همه مشعوف و خرسندید از داشتن دوستی مثل من من به قول انسان ها دیوانه دلیلی نمی بینم که کسی رو از خود بی اصالتم راضی نگه دارم من خودخواه با این اخلاق گند و سلیقه مضخرفم احتیلجی به هیچ تایید کننده ای نخواهم داشت رسما. چقدر راحت از روی یک چرک نوشته در مورد هم قضاوت می کنیم اگر می خواهی منو بکش ولی در موردم قضاوت نکن....* باور کن دوری از من ... فرسنگها راه است تا دنیای ذره بینیه من تا دنیایی که شاید از سر ترحم یا بیکاری هم نخواهی قدمی به سمتش بیای پاهام خسته اند از طی کردنه مسیر تکراری که آخرش به پای میز محاکمه می رسه ... تکرار دیالوگ هایی که جز زخم های توی دهانم نتیجه ای نداشته و تو هنوز هم نمی بینی زخم های دلم را... حالا هم بگو که تلخ است تند نوشتی بی رحمانه است از این مضخرف تر نمی شد... و باز هم من بشینم و به این فکر کنم که کی میگه من تنها نیستم؟ کی می گه من دوستی دارم؟ و... همینطور درام دلقک وار من ادامه خواهد داشت تو بگو: تلخ بود ومن می گم : به ذهنم خطور کرد که از این خنده دار تر ننوشته ام تا به این زمان
پ.ن : این دیالوگ مال یک فیلمی بود که اصلا یادم نیست پ.ن۷:می گن دنیا ۲ روزه .... دروغ می گن مثل... سما
جدیدا متوجه شدم که حال دوستم روان پریش خوب نیست و ... امیدوارم هر چه زودتر برگرده ... دیگه چیزی ندارم بگم.
دوران جاهلیت
قضیه از اونجا شروع شد که... من و سما طبق معمول داشتیم از کلاس کنکور(که خیلی مفیده حتما استفاده کنید) بر می گشتیم...(در زمان جاهلیت) رفتیم گلدیس یه چرخ زدیم و استیکی هم زدیم تو رگ.داشتیم کنار خیابون راه میرفتیم که دیدیم یه اقاپسری داره از دور می یا د که انگا ر پیراهن یقه اخوندی تنشه.خلاصه سوژه خندمون جور شد کلی خندیدیم ولی وقتی اومد نزدیک فهمیدیم بیچاره پلیور یقه ایستا ده تنش بوده از اونجایی که به ایشون لبخند های ملیح با صدای بلند(چه پارادوکس قشنگی) زده بودیم ایشون هم کم نذاشت و جواب ما رو داد. این جوری بود که سما و اقای ایکس (همون اقای یقه اخوندی) با هم دوست شدن.اقای ایکس نسبتا پسر خوشتیپی بود (نه خیلی) که همسن خودمون بود و کلی با سما حال کرده بود. از اونجایی که سما جان همیشه به من لطف داشتن و توی دوستی هاشون من را هم بی نصیب نمیذارن تصمیم گرفتن که من رو با پسر خاله ی اقای ایکس(اقای ع) اشنا کنن . قرار اول ما توی گلدیس بود.(اقای ع ) زیاد خوش قیافه و خوشتیپ نبود(اصلا خوش قیافهو خوشتیپ نبود) اما ... واسه خالی نبودن عریضه کافی بود (منم اون موقع واقعاعریضم خالی بود).شبا زنگ میزد و کلی با هم حرف میزدیم . اما... از اونجایی که ما ادم های تنوع طلبی هستیم این دفعه هم بیکار نشستیم و تصمیم گرفتیم (از نوع کبری) که برای ایجاد تنوع هم شده بگیم که: تولدمون 2 و 22 اسفند ماهه .(توجه داشته باشید که روز اشنایی ما با این اقایون 29 بهمن ماه بود.) خلاصه از اونجاییکه ما دخترای هلویی هستیم (حالا ریا نشه) واسه از دست ندادن ما هم که شده مجبور شدند برامون کادو بخرند (بگذریم که در این بین کلی برنامه های ویژه داشتیم برای انتخاب کادو های تولدمون) اما امان از این دنیای بوقلمون صفت و ناخن خشکی این موجود دوپای مذکر ... بالاخره کادوهامون رو گرفتیم. از اون هدیه های مسخره ای که نبودش بهتره. دو تا عروسک مسخره تر از خودشون . یه خرس گنده واسه سما و یه سگ توله توی یه قلب گنده واسه من .. و عاقبت : فوقع ما وقع( دنبال چی میگردید ؟ با هم ازدواج نکردن)
معارفه ل: لطف کنید ا: اینجانب را م: مورد عفو قرار دهید من پریسا هستم "یه چند وقتی نبودم اما میدونم که یادم توو دلاتون زنده مونده... از سلام که بگذریم به اطلاعتون می رسونم که طی جلسات بحث و گفت و گویی که با سما داشتیم به این نتیجه رسیدیم که بهتره یه سبک جدید وارد وبلاگمون کنیم. تصمیم گرفتیم از خیر مطالبی که سر و ته هر خبر گزاری رو بزنی ازش همین مطالب بیرون میاد بگذریم و واقعیات رو بنویسیم یعنی داستان هایی که 2تا دختر (من و سما) و گاهی 3تا دختر(+مونا) تولید کردیم. و اسمش رو هم گذاشتیم: هزار راه رفته من و سما
موارد لازم به ذکر : از اونجایی که ما همیشه در جهت ایجاد تفریح سالم برای جوانان مرز پر گهرمون فعالیتکردیم یک تست هوش طرح کرده بودیم که در سطح هوش میانگین شما بود با این اوصاف تنها کسی که تونست حلش کنه کسی نبود جز... آقای حمیدرضا ! ما اصلا انتظار نداشتیم که یک نفر به این موضوع پی ببره که چرا ما ۲ تا نویسنده داریم ولی فقط من می نویسم... بلکه انتظار داشتیم هیچ کس متوجه نشه...! این رو هم لازم می دونم که اضافه کنم این تست هوش هیچ گونه جایزه نقدی یا مادی نداره تازه یک چیزم باید به ما بدین که نشستیم سوال طرح کردیم البته من هیچ وقت اهل تهدید نیستم ولی مجبور شدم به پریسا بگم یا می نویسی یا اسمتو از شناسنامه وبلاگ خط می زنم... که گزینه ۲ رو انتخاب نموداومدم بگم من امتحان دارم همه نشستن درس می خونن من نشستم کامنت بازی می کنم می خواهم خودمو ببندم به تخت که دیگه نیام اینجا
فقرو سرما نشسته بودم كه يهو صداي موبايل در اومد ديدم از دوست عزيزم پيامكي نازل شده با محتواي : سما بيا بريم بيرون من هم درنگ نكردم و گفتم اومدم از اونجايي كه اصلا حواس كيف نگه داشتن رو ندارم قيد كيف برداشتن رو زدم، مبلغ 800 تومان گذاشتم تو جيب و پريدم تو خيابون ...دوستم در حين خريد پول كم آورد به زور ( دقت كنيد به زور)500 از من گرفت بعد چند ساعت تو سرما راه رفتن با رفيق گرام به اين نتيجه رسيديم كه بريم خونه، رفتيم سوار اتوبوس بشيم به يكي از بچه ها گفتم نمياي با ما بريم؟ گفت نه كار دارم... دوستم هم گفت ولش كن بذار بره ... منم مثل بچه خوباي حرف گوش كن رفتم سوار اتوبوس شدم (اتوبوسش مارك دار بود! از اين پوليا بودش) تا اتوبوس راه افتاد يهو دوستم پريد و گفت سما چقدر پول داري؟؟!! منم نيشم باز شد و دست كردم تو جيبم و يك 100 تومني نشونش دادم ... اين دوستم پوستش مثل سوسك سياه بود ولي يك لحظه مثل سفيد برفي شد رنگش و گفت منم پول ندارم هيچي... تو واقعا نداري؟ گفتم 200 تومان داده بودم كرايه تاكسي 500 تومانم ازم چپاول كردي مونده 100 تومان بعد گفتم فكر كردي واسه چي به اون گفتم با ما بياد؟ چون مي دونستم پول نداريم حالا هي اون خودشو مي زد منم مي خنديدم ... بعد كلي گريه و زاري كه كرد تصميم كبري گرفتيم كه از يكي پول بگيريم (هميشه عاشق اينجور دراماي فقيرگونه بودم) هي داشت قسم مي داد كه سما جون مادرت تو برو پول بگير ... منم سرم زير صندلياي اتوبوس به همراه نور موبايلم داشتم دنبال پول مي گشتم... نمي خواهم خودت بگير من دستم بنده ... شروع كرد به من و خونسرديم فحش دادن من گفتم به جون بچه ام منم استرس دارم ولي مي ريزم تو خودم پاشد رفت نشست صندلي بغلي پيش يك دختره و آروم در گوشش يك چيزي گفت منم با نيش باز رفتم نشستم روبه روشون گفتم چي شد؟ گفت اينم مثل ماست ! فكر كردم يعني اونم مثل ما پول نداره گفتم خوب اشكال نداره از اون يكي بگير ولي 200 تومان بگير كه به اينم بديم ... ديگه اتوبوس رسيده بود به ايستگاه كه رفيق شفيق پريد و از يكي ديگه 100 تومان گرفت ديگه ملت متوجه شده بودن كه منو دوستم آدم هاي مستضعف آبرومندي هستيم پياده كه شديم دوستم شروع كرد به شيون و زاري ...منم براش توضيح دادم
كه تو زندگي پيش مياد اشكال نداره... بقيه راه رو مثل جاهل هاي مست زمون
شاه تا خونه خنديديم
پي نوشت: ما هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هسنيم شماره حساب 4444454
|
|
|||||||||||||||||
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by alonespirit.Blogfa.com Design by Yas-Design |
||||||||||||||||||